پایم را به صفحه ی سیاه و سفید

این هستی کشاندی

بی آنکه بدانم یا آنکه بخواهم

خانه هایی

از عشق، کینه ، نفرت ، حسرت و آه

و شاید کمی آن طرفتر

مهری خالصانه در پستویی نهان

بودند مهره هایی آذین شده بر شطرنج زمانه

شاه ... وزیر

 و رخی بنشسته بر حصار این سختی

سربازانی کمر به فرمان تقدیر

گاهی پرشی برای اسبی چموش و

گاهی حرکتی سنگین و خسته

 چون شکوه فیلی مغموم

 

نمی دانم کجای این نابرابر روزگار

نقش زدی بر سرنوشت من

گفتند حکمتی ست زمین افتادن ها و

نعمتی ست بالا رفتن ها

اما من

شکست خورده ی این قمارم و

عروسکی برای خیمه شب بازی‌ات!

 

اینک جنگی ست بر این صفحه

دور از تقسیم عدالت

بگذار فریاد زنم از خستگی :

 

خسته ام

از نا دیده شدن ها....

سهم من .... سرباز این میدان

پیشگام نبودن ها

و دیگران شاید..

 رسیدن ها

می خواهم مات شوم

بهشت موعودت رویاست

و خیال من ...

سخت نا پیدا

ترسم نیست از عذاب دوزخت

نقد روزگارم برفت

و تنها مانده است بر من

نسیه ای از التماس این شطرنج

 

خسته ام از بازی سیاه و سفیدت

باید نواخت ترانه ای دگر

خسته ام .....

 

محسن سپهری