امروز رفتم شرکت مهندسین مشاوری که قبلاً کار میکردم تا یه گزارش کاری که پیشم مونده بود رو تحویل بدم(یه گزارش کاری که خودم چندسال قبل تدوین کرده بودم برای ارائه به کارفرما برای یه پروژه تقریبا بزرگ، این گزارش کار رو برای مصاحبه دکتری میخواستم، چند ماه پیش از شرکت گرفته بودم ).

رفتم اتاق مدیر عامل بازم یکی دو ساعت در مورد کار و وضعیت ایران و پروژه ها صحبت کردیم. برگشت به من گفت تو چرا اپلای نکردی، چرا من همیشه بهت میگم اما تو گوش نمیکنی (من به خاطر دور بودن از شهرم همیشه وقت نمیکنم برم شرکت تا همکارا رو ببینم شاید سالی یکی یا دو بار بتونم برم). میگفت من از سه سال قبل بهت گفتم به فکر رفتن باش که دکتری رو بتونی اونور بخونی. بعدش هم کلی ازم تعریف کرد که تو توی کار تحقیقاتی و پژوهشی خیلی موفق هستی و باید میرفتی و از این جور حرفا....

نمیدونم چرا ملت همه به من اینو میگن اون از استاد مشاورم و دوستام و این هم امروز برای دفعه چندم از طرف مدیرعامل شرکتی که قبلا توش کار میکردم.

امروز اصلا حال خوبی نداشتم و ندارم ....

آخه من حق انتخاب نداشتم نمیتونم بگم خانوادم مخالف رفتنم هستن.... خدایی یه دختر تنهایی توی غربت میتونه دووم بیاره؟؟؟

حالا که با سهمیه استعداد درخشان باید مهر برم دکتری رو شروع کنم فک کردن به این حرفا داره داغونم میکنه

نمیدونم خوشحال باشم یا نگران... اصلا حال خوبی ندارم... 

چرا باور نمیکنید من حق انتخاب نداشتم... کاش نیمه گمشده من هم با من بود و با هم میرفتیم با هم این مسیر علمی رو طی میکردیم.

پس قراره کی بیای؟ من بدون تو پیشرفتم خیلی کند داره میشه!