خب اوایل ماه رمضون همون اوایل تیرماه که اومده بودم خونه واسه خودم کلی برنامه داشتم، اما از انجایی که همیشه انقد برنامه هام فشرده هست که آخرش همه چی دقیقه نود میشه و از اون همه لیستی که تهیه میشه هیچ کدوم درست و درمون انجام نمیشه ... تابستون امسال هم استثنا نبوده و وضع به منوال قبل ادامه داشته ...آخه نمیشه ترک عادت کرد چون موجبچشمک میشه دیگه ...

امسال تابستون هم گفتم توی ماه رمضون با این شدت گرما و من هم تازه از جنگ امتحانات برگشتم خونه و کلی هم از خانواده دور بودم و از بعد عید نیومده بودم خونه، یه کم استراحت کنم برنامه ها رو میزارم واسه بعد ماه رمضون... که شب بیست و سوم ماه رمضون در کمال ناباوری سر سفره افطار حال پدرم بد شد و دیگه نگم که خودتون بهتر میدونین که کل خانواده چه حالی میشن و دو روز بستری کامل توی بیمارستان و هزینه های سرسام آور و بعدش هم گرفتن نوبت تهران و دوا و درمون دکتر و دردسرهاش ... باعث شد که واقعا حال روحی من بدجوری بریزه بهم، مامان و بابا و برادر بزرگتر خب پیگیر دوا و دکتر بودن توی تهران و من و برادر کوچکتر خونه مونده بودیم ... نگرانی که هنوز ادامه داره و تشخیص هیچ کدوم از دکترها هنوز هم درست و درمون معلوم نشده انگار .... توی این مدت که پدر و مادر تهران پیگیر دوا درمون پدر در تهران بودن و حال پدر یه کم مساعد میشه مادر هم میخواد پیگیر پادردهای همیشگی بشه و نوبت دکتر تهران و .... تلفیق این دو تا دیگه چه شود... حال روحی من داغوون بود دیگه داغوون تر شد و حال و حوصله ای برای پیگیری طومار برنامه چیده شده واسه تابستون نموند واقعا ... بعد هم با خودم میگم بسته لیلا ... ول کن این لیست تهیه کردن کارهای نیمه تمام رو ... چقد این سالها من بیشتر وقتم رو توی اتاقم گذروندم ... در کنار خانواده بودم اما انگار نبودم ...

این روزها همش فک میکنم که باید بیشتر قدر پدر مادرامون رو بدونیم و صد البته قدر سلامتی رو ...