با اومدن ماه شهریور، سال 94 هم به نیمه رسید، کلی برنامه که خبری از به سرانجام رسیدنشون نیست ناراحتو کلی برنامه واسه آینده که دیگه حوصله ای واسه برنامه ریزی کردنشون نیستناراحت....

بعد از آذر ماه سال 89 وقتی تنها خواهرم ازدواج کرد و رفت تهران من بدجوری تنها شدمناراحت، قبل ازدواجش اکثر وقتها من عصرها بعد از اینکه کارم توی شرکت تموم میشد بهش زنگ میزدم و قرار میزاشتیم باهم بریم خرید، کلی با هم میرفتیم گشت و گذار داخل شهر، همه مغازه و ویترینا رو برانداز میکردیملبخند، همیشه توی انتخاب لباسا کلی واسه هم نظر میدادیممتفکر و چون من شاغل بودم و اون دانشجو هر چی میخواستم واسه خودم بخرم، واسه اون هم میخریدم، یه موقع هایی شاید اصلا واسه خودم نمیخردم و فقط واسه اون میخریدملبخند....بغیر از طلاهایی که واسه خودم خریدم، که هیچ وقت واسه اون نخریدمچشمک

خب سالی که اون ازدواج کرد منم کنکور ارشد دادم و مهر سال بعدیش دانشجوی ارشد شدم و کلی سرم به درس و مشق گرم شد و تابستونا وقتی میومدم خونه، جای خالیش رو بیشتر و بیشتر حس میکردم و دیگه حال و حوصله تنهایی گشتن رو نداشتم و بعد هم دکتری و .... این دو ماهی که اومدم خونه شاید به تعداد انگشتان دست هم پامو از در حیاط توی کوچه نزاشتم ... دیگه حتی حوصله این روزهای تکراری رو هم ندارم ... بدجوری یکنواخت شده همه چی ..باید یه فکری به حالش بکنم ...متفکر