امروز صبح ساعت 5 بیدار شدم و بعد صبحانه و جمع و جور کردن وسایل و لپ تاپ، تا خواستم برم مانتو و شلوار رو بپوشم دیدم برق رفت، اَه چقد زد حال خوردم باعث شد کلی معطل بشم و ندونم دارم چیکار میکنم هوا هم تاریک بود توی اتاق خواب اصلا معلوم نبود چی به چیه. بالاخره با هزار زحمت با نور شمع آماده شدم و همینکه خواستم از اتاق بیام بیرون برق دوباره اومد....بالاخره رفتم ترمینال ساعت هفت سوار اتوبوس شدم و ساعت یازده هم رسیدم دانشگاه، با استاد راهنمای قبلیم ساعت یازده و نیم قرار داشتم. یازده تا یازده و نیم به اتاق اکثر اساتید سر زدم و همه تبریک قبولی دکتری رو گفتن و یکسری سفارشات کردن و .... بعد هم رفتم پیش استاد مشاورم که یه طرح تحقیقاتی خارج از دانشگاه با هم داشتیم گفتن که چه جوری گزارش نهایی رو بنویسم که دیگه ما هر چه سریعتر به پولمون برسیم. بعدش هم ساعت یازده و نیم تا یک و ربع اتاق استاد راهنمام بودم دیگه از همه چی صبحت کردیم از فرصت مطالعاتی که استاد تابستون رفته بودن تا طرح ها و مقالات و ترجمه کتاب و ..... گفتن معمولا فرصت مطالعاتی میرن با خانواده میرن که جالب بود... و گفتن که دانشگاه برای فرصت مبلغ خیلی ناچیزی پرداخت میکنه که کفاف هزینه بلیط هواپیما رو نمیده چه برسه به مسکن و خورد و خوراک و چیزای دیگه و اینه که اساتید معمولا از فرصت مطالعاتی استفاده نمیکنن یکی از دلایل اصلیش هزینه بالای سفر هست.

بعدش هم کلی در مورد موضوع رساله ای که میتونم کار کنم گفتن(من باید برم یه دانشگاه دیگه، دانشگاه خودم دکتری گرایش منو نداشت و دانشگاهی که الان قبول شدم وضعیت خیلی بهتری نسبت به دانشگاه قبلیم داره و اصلا جزو بهترین هاست) و یه چیز جالبی به من گفتن که یه دوره ای توی آلمان هست و استاد راهنمای گرام میگه که اگه من مایل باشم میتونن هماهنگ کنند که من این دوره دوهفته ای رو برم، خیلی خوشحال شدم اما الان نمیدونم چه جوری به خانواده بگمناراحت میدونم که مخالفت میکنند.

بعدش هم رفتم دفاع یکی از بچه های کارشناسی ارشد که موضوع پایان نامشون خیلی جالب بود و دوست داشتم که باشم، تا ساعت سه دفاع رو بودم دیگه پذیرایی رو بیخیال شدم و رفتم ترمینال که برگردم خونه، دقیقا نمیدونم اتوبوس ساعت چند حرکت کرد اما رسیدم شهرمون ساعت هشت شب بود کلا توی راه خواب بودم، خوب شد یک ربع قبل از اینکه برسم بیدار شدم و گرنه معلوم نبود سر از کجای ایران در می آوردم.

خداحافظی با اساتید و دانشگاهی که دو سال و اندی بهش عادت کرده بودم یه کم برام دلگیر بود.... 

الان اصلا خوابم نمیاد....

همین!