کاش توی این دوره زمونه بجای اینکه ما به دل آدما توجه کنیم و خود آدما برای ما مهم باشه بجاش انقد زرق و برق و دک و پزش برای ما مهم نبود...من تمام مدتی که مدرسه میرفتم توی مدرسه دوستان زیادی داشتم اما همش از باهم درس خوندن طفره میرفتم و هیچ وقت آدرس خونه رو به هیچ دوستی نمیدادم، اونا هم اگه منو دعوت میکردن و میگفتن لیلا بیا دیگه بیا خونمون...با اینکه مامان دوستامو کامل میشناخت و کلی ازشون واسه مامان تعریف کرده بودم اما همش یه جوری از دستشون فرار میکردم که خونشون نرم، همش هم مجبور میشدم محله رو یه جوری حدودا بهشون بگم نه اینکه آدرس درست درمون بدم، این باعث میشد که دوستام فک کنن لیلا خسیسه نمی‌خواد رفت و آمد کنیم ... تا گذشت یه استان دیگه با شونصد کیلومتر فاصله دانشجو شدم و بعد لیسانس که برگشتم(توی پست نگاهی به گذشته هم گفتم که با چه بدبختی کار پیدا کردم) دیگه همکارا همش دوست داشتن بریم خونه هم حتی بعضی‌هاشون خونه همدیگه شام و ناهار میرفتن اما من با اینکه پنج سال اونجا سرکار بودم نه مدیرعامل و نه هیچ کس دیگه آدرس خونمون رو نمیدونست...آخه هم دوستام هم همکارام واسه محله‌های خیلی خوب شهر بودن و از سرووضعشون پیدا بود که باید کلی اهل زرق و برق باشن اما من پایین‌ترین نقطه شهر محل زندگیمون بود و هنوز هم هنوزه انقد سبک زندگیمون ساده و معمولی هست که من اصلاً جرأت نمیکنم با دوستی یا همکاری بخوام رفت و آمد داشته باشمناراحت برخلاف اینکه توی دلم خیلی رفت و آمد رو دوست دارملبخند مخصوصاً تابستونا که میام خونه و دلم بدجور از تنهایی میگیره(چون توی این شهر هیچ اقوامی ندارم حتی یه نفر) دلم میخواد با یه دوست کپی بزنم...اما حیف و صد حیف ... انقد هم ماشالا هوای اینجا گرم هست که آدم تا قبل از هفت و هشت شب جرأت بیرون رفتن نداره که با دوستی قرار بزاره که بریم یه بستنی چیزی بخوریم مگر اینکه قبل از نه صبح... خوب اون موقع هم به هر کسی بگی بیا بریم بیرون خندش میگیرهخنده اصلا کافی شاپی جایی باز نیس..

سره نفهمیدن آدرس خونه نمیدونین دورانی که شاغل بودم چه بلاها کشیدم و چقد صغرا و کبری چیدم تا بعضی وقتها از دست همکارا فرار کنم و اونا نفهمن ...خیلی وقتها بود مثلا باید میرفتیم جلسه یه شهر دیگه یا مرکز استان خوب ماشین شرکت که رانندش یکی از همکارا بود باید بعد نماز صبح میومد دم درب خونه دنبالم ... خیلی وقتها بود از جلسه داشتیم برمیگشتیم توی ظله گرمای تابستون بود و مثلا من توی ماشین مدیرعامل بودم و چقد مدیرعامل اصرار داشت که منو برسونه دم درب خونهتعجب اما من نمیدونین با چه ترفندایی پیاده میشدم که میخوام برم خونه دوستم باهاش قرار دارم ... میخوام برم فروشگاه فلان...میخوام برم آموزشگاه فلان چون کلاس فلان میرممم...یه بار هم رفته بودیم شهر کناری کنفرانس بین المللی بود واااای یادم نمیره موقع برگشت چند نفر از همکارا سوار ماشین رئیس هیئت مدیره شرکت شدیم ... خداااا اون اصلا به حرفم گوش نمیداد که میگفتم آقای مهندس من میخوام پیاده شم و کار دارم جایی...با هزار بدبختی پیاده شدم توی دلم میگفتم این اگه الان با این ماشین بیاد توی محله ما با این همه بچه و آدم که توی کوچه و خیابون ریخته واااایتعجب ..اَه اون موقع ها من شاغل بودم چقد محلمون شلوغ بود الان گنجشک پر نمیزنه ...کجا رفتن ملتسوال این بود که شاید بعضی وقتها همکارا فک کنن من اخلاقای خاص دارم یا نمیدونم مرموزم ...نمیدونم...مخصوصا یه بار که یکی از همکارا توی سالن شرکت همه پشت سیستمامون نشسته بودیم یهو برگشت گفت من مگه اهل فلان محله هستم که اینطوری عمل کنم(اسم محله ما رو آوردتعجب) منو میگی توی دلم گفتم خدایا هزار مرتبه شکر که اینا نمیدونن اگه میدونستن چی میشد.متفکر

دخترای همسایه رو هم قربونشون برم با هم که بچه بودیم هم مدرسه‌ای بودیم دوران ابتدایی و راهنمایی...خیلی‌هاشون همون وسطای دبیرستان ازدواج کردن و خیلی‌هاشون بعد دیپلم ...الان مثلا دست کم ده یا پونزده سال هست که ازدواج کردن و بچه هاشون دیگه دوران ابتدایی هستن و وقتی کنارشون راه میرن نصف قده مامانشون رو دارن ...منم که تابستونا میام خونه توی کوچه میبینمشون که دارن بازی میکنن و مامان میگه که اینا مثلا دختر و پسرای فلانی هستن یا یه موقع‌هایی با ماماناشون میبینم که دارن میان خونه بابابزرگشون ...همش میشه یه سلام و علیک و احوالپرسی...دیگه نه حرفی نه صحبتی....

*تنهایی خیلی سخته...اگه شما دوستان مجازی نبودین من پوسیده بودم.