این چند وقته توی اتاقم بیشتر تنهام، یه اتاق سه نفری، یکیشون که فاصله منزلشون(خانه مبارک پدری) تا دانشگاه دو سه ساعت هست، اکثر وقتا میرن خونه، الان یه هفته ای هست که کلاً کارای آزمایشگاه رو تعطلیل کردن و رفتن، یه نفر دیگه که متاهل هستند و یه راه 12 ساعته رو هر هفته میرن و میان، خانوم خونه به این میگن!!! خداییش خیلی سخته مگه میشه؟ حالا قد و وزنش نصفه منه! من اگه بودم بعد یه هفته میرفتم انصراف میدادم، آخه خیلی سخته اون همه راه!! بنابراین به لطف دوستان ما اکثر وقتها تنها هستیم و این هم شده دلیلی که دیگه تا دیر وقت بیدار بمونم صبح هم دیر وقت از خواب بیدارشم، کسی کاری به کارم نداره، روزها هم یا به دانشکده و اتاق اساتید و بعد هم برگشت به خوابگاه و آشپزیی و پذیرایی و عصرها هم دیدن شهر جدید میگذره، اما امروز یه خوبی داشت اینکه رفتم یه مکان دیدنی شهر رو با یکی از هم دانشگاهیهای قبلیم که اتفاقاً دوره دکتری هم هم دانشگاهی جدید شدیم(سال بالایی هستن) ولی ایشون دیگه اومدن منزلشون و خوابگاهی نیستن، از ساعت ده تا سه بعدازظهر دیگه در حال پیاده روی و صرف وقت با دوست عزیزمون شده بود، با هم کلی خرید کردیم و لباسای خیلی خوشگل هم خریدیم بنظرم چقد هم قیمتشون خوب و مناسب بود... دیگه خداحافظی و قرار شد چند شب آینده بیاد خوابگاه پیشم بمونه...

دوران دکتری توی ایران یعنی همین دیگه....

الان هم نمیدونم چرا انقد خوابم میاد، امیدوارم که فردا زود بیدار شم و یه عالمه کار عقب مونده دارم رو انجام بدم، یه طرح با دانشگاه قبلی داشتیم که باید چکیده انگلیسی گزارش نهایی طرح رو آماده کنم، یه طرح هم با خارج از دانشگاه داشتیم که باید گزارش نهایی رو بنویسم، گزارش 75 درصدش تایید شده، یه طرح جدید دارم که با دانشگاه دوره ارشدم هست هنوز شروع نکردمناراحت زمان بر هم هست(فک کردن بهش هم ازم انرژی میگیره...)، یه کتاب با استادم داریم ترجمه میکنیم که کتاب خیلی خوبیه  اما من فصلای مال خودم رو هنوز بعد از گذشت چندین ماه تموم نکردم، مقاله انگلیسی پایان نامم رو هنوز ننوشتم....استادم گفته یه سه جهار صفحه ای بنویس که ماهیت کار رو نشون بده که ایشون برای یه پروفسوری توی انگلستان بفرستن تا ایشون تشخیص بدن که برای کدوم ژورنال بفرستیم!!!! نکنه nature باشه!!!لبخند دیگه اینکه دارم استارت یه طرح جدید رو با استادم و یه محقق خارجی(توی آلمان) میزنیم، خدا بخیر کنه، آخه میدونم که قدم خیلی بزرگیه، به یکی از اساتید دانشگاه دکتری گفتم بگی نگی مسخرم کرد!ناراحت منم با یه خداحافظی خشک و خالی از اتاقش اومدم بیرون، فک میکرد بچه ام یه چیزی دارم از خودم میگم، بابا میخواستم بهش بگم دکتر جان من داشتم 5 سال بین کارشناسی و ارشد توی مهندسین مشاور کار مهندسی میکردم و میدونم مشکلات وجود داره، اما یه استاد که نباید دانشجو رو از وجود مشکلات بترسونه که....

خوابم میاد یه عالمه کار دیگه دارم که گفتم ننویسم اگه بنویسم از زندگی مایوس میشم، آخه کی باید اینا رو انجام بده.

منم آدمی هستم که تا توی مود درس و فعالیت علمی هستم هیچی جلودارم نیس اما اگه تنبل بشم دیگه خدا بخیر بگذرونه ...