آنگاه که در فراق و فقدان چیزی یا کسی هستی، درد می کشی و رنج می بری. اما هر گاه داشته هایت از خواسته هایت فزونی یابد یا در انبوه خواسته های تمام ناشدنی غوطه ور شوی رنجور می شوی و به تکرار و روزمرگی می رسی، اما هرگاه حرفهایی برای نگفتن داشته باشی تنها می شوی؛ تنهایی که آغاز بودن و شدن خواهد شد.

می توان دلتنگ بود و تنها، اما نمی توان هم اسیر تکرار و روزمرگی بود و هم دلتنگ. اما آن تنهایی و دلتنگی که در روزمرگی عارض شود فریبی است فرساینده، پس در تازگی خورشید غسلی تازه کن، تنها باش اما رها، رها از دلتنگی های پوچ.×

 

×پ.ن: اندیشه های یک ذهن پرسشگر و البته سبز