امروز صبح از تهران برگشتم به زندگی خوابگاهی...

روز دوشنبه رفتم و جمعه هم برگشتم هرچند تعطیلات خیلی کوتاهی بود اما خوب بود خدا رو شکر، بالاخره بعد از سه ماه خانواده رو دیدم....روز سه شنبه که امام زاده صالح رفته بودیم خیلی شلوغ بود...روز پنج شنبه(شب جمعه) هم تولد خواهر زاده عزیز بود که خیلی خوش گذشت...راستی خونه پدر بزرگ و مادربزرگم هم رفتم که خیلی خوشحال شدند، منم همینطور...

امروز صبح رسیدم خوابگاه، یه ساک بزرگ که 90 درصدش مواد غذایی بود با خودم آوردم دیدم اوه فریزر یخچال اتاق کلی یخ بسته، از این یخچال قدیمیا هست...دیگه یه دو سه ساعتی باهاش ور رفتم و یخ ا آب شد و مواد فریزری رو مرتب چیدم توی فریزر و بقیه مواد و میوه ها ... رو هم همینطور، خیلی خسته شده بودم دیگه از ساعت 10 صبح تا الان که داره 5 بعدازظهر میشه در خواب و بیداری به سر می برم...بدنم خیلی خسته هست...نمیدونم ملت این همه راه تا تهران رو هر هفته چطور میرن میان....بازم انگار نه انگار سر کلاس هم میرن تازه....

دیگه اینکه این هفته هفته قبل از امتحانات هست، من هفته گذشته رو که در تعطیلات مطلق درسی بودم...این هفته باید یه کاری بکنم درست درمون و گرنه درسام همه تلنبار شده هست...راستی ترم چقد زود گذشت...خیلی زود..