حافظ 2

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
میلاد

salam... khobin? etefaghi oftade?