روزهای آخر تابستون

دیگه کم کم شهریور هم به نیمه رسید، تابستون هم تموم شد و من تمام تابستون حتی به اندازه تعداد انگشتان دودست هم پامو توی کوچه نگذاشتم و هر دفعه هم که اگه رفتم بیرون واسه نوبت گرفتن دکتر برای بیماری ناگهانی پدر بود یا همراهی پدر و ... تابستونی که با کلی ذوق و شوق اومدم خونه ... اما... دریغ از یه ذره تمرکز واسه کار علمی درست و درمون و دریغ از یک ذره انگیزه ... بدون هیچ دلخوشی ... چقد لیلا خودشو گول بزنه ...چقد بگه لیلا درست میشه روزهای خوش هم میاد...تمامی دوستانی که مربوط به دوره دبیرستان میشد رو خبری ازشون ندارم بجز یک نفر که هر از چندگاهی با هم تلفنی صحبت میکنیم و اون انگار دورا دور از بقیه خبر داره چون توی همین شهرخودمون موند و با دانشگاه آزاد همینجا سرکرد و مثله من واسه هر دوره تحصیلی راهی غربت نبود...بنابراین وقتی میام خونه هیچ همدمی ندارم که بخوام برم ببینمشون و گپی بزنیم و یاد گذشته کنیم یا اینکه حرف مشترکی داشته باشیم ...تنها همدم من بعد از زمانی که کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم شده لپ تاپم ... بعد از اینکه که تنها خواهرم ازدواج کرد و رفت تهران دیگه تنهاتر از همیشه شدم...و از بده روزگار توی این شهر که از بچگی یکی دو سالگی توش زندگی کردم هیچ قوم و خویشی ندارم نه خاله جانی..دایی جانی ..عمو جانی...که حداقل بخوایم به هم سری بزنیم و دلی خوش کنیم و دیداری تازه کنیم ...تابستون امسال لیلا انقد توی اتاق خودش موند و روی میز نشست و به لپ تاپ خیره شد و به هزار مورد فک کرد دیگر هیچ ذوق و شوقی واسش نمود....یه موقع هایی میگم لیلا تو لیاقت نداری و برای داشتن چیزهای خوب باید شایستگی داشته باشی و وقتی شایستگی نداری از خدا طلب چیزای خوب نکن ...خودت که میدونی شایسته نیستی...وقتی موفقیت های دیگران رو میبینم و یا خوشی های خوب توی زندگیشون رو همش میگم لیلا اونها شایسته خوبیها هستن و خداوند هم ازشون دریغ نمیکنه ... اگه آرزویی داری یا توقعی باید شایستگی داشته باشی...

*پی نوشت: دلم بدجور گرفته

/ 2 نظر / 29 بازدید
صبا

دیگه این دفعه دعوات نمیکنم دوست جون[ماچ] کاش می تونستم کاری کنم که دل مهربونت باز بشه[رویا] فقط از خدا میخوام که هر چه زودتر سیاهی شب واست به سپیدی سحر تبدیل بشه[گل]

احسان آراس

نگران نباش لیلا...هر چیزی ممکنه آخرش خوب باشه پس با سختکوشی ادامه بده