استخدام!

یکی از دوستان اینو برام فرستاد خوشم اومد گفتم بذارم اینجا

مردی به نام استیوجابز، برای انجام مصاحبه حضوری شغلی، به شرکتی رفت، مدیر شرکت یه برگ کاغذ گذاشت جلوی استیو و از او خواست برای استخدام، تنها به یک سوال پاسخ بدهد.

سوال این بود:

شما در یک شب بسیار سرد و طولانی، در جاده ای خلوت رانندگی می کنید، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه کمک هستند.

یکی از آنها پیر زن بیماری است که اگر هر چه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند. 

دومین نفر صمیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده است. 

و نفر سوم عشق شماست!

اما خودروی شما فقط یک جالی خالی دارد.

شما از میان این سه کدام یک را سوار می کنید؟

پیرزن؟ دوستتون؟ عشقتون؟

جوابی که استیو نوشت باعث شد از میان صدها متقاضی، به استخدام شرکت درآید.

پاسخ این بود:

من سوئیچ ماشینم را می دهم به دوست صمیمی ام تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند و با عشقم در ایستگاه منتظر میمانم شاید اتوبوس آمد!

/ 1 نظر / 14 بازدید
میلاد

خب حالا رسیدین به حرف من که میگم آدم باید خودشم هم یه چیزایی رو تجربه که وقتی خواست باعشقش تجربه کنه کم نیاره ... البته منظور م چیزای خوبه اشتباه برداشت نشه.. مثل همین پیاده روی توی بارون و برف .. یا کارای دیگه.