دوستان دوران کارشناسی

هفته ای که گذشت یعنی از 12 تا 18 اردیبهشت رو من تقریباً در تعطیلات به سرمیبردم لبخند رفتم تهران خونه خواهرم و هر چند اون وسط ها یه سری کارهای اداری داشتم و یه کم هم لپ تاپم اذیت میکرد بردم نمایندگی تا ببینم مشکلش چیه و ....یه ملاقات دوست داشتنی هم توی هفته گذشته داشتم و اونم دیدن دوستان هم خوابگاهی و هم دانشکده ای دوران کارشناسی بود یعنی دورانی که از 14 سال پیش شروع شده بود و 10 سال پیش تموم شد ... بعد از اون دوران که حال و هوای عالی و خوبی داشت دیگه نشد که دوستان دوره هم جمع بشیم  اما با دعوت عروسی یکی از بچه ها توی سال 87 دوباره همه دور هم جمع شده بودیم و همدیگه رو دیده بودیم بعد سه سال ... شب خیلی خاطره انگیزی بود دور هم جمع شدن و دوباره تجدید خاطره کردن ... فردای عروسی هم رفتیم منزل یکی از دوستان دیگه که یه سالی بود متأهل شده بود و ما رو ناهار دعوت کرده بود کلی اون روز خوش گذشت ... ما هم همگی یه کادوی خیلی خوب براش برده بودیم که کلی ذوق زده شده بود .... بعد از اون سال دیگه نشد من دوستان رو ببینم فقط شده بود تماسهای تلفنی و خبر دارشدن از اینکه کدومشون ازدواج کردن یا کدومشون خداوند بهشون فرزندی داده و این حرفا تا اینکه این سالها دیگه شبکه های اجتماعی لاین و وایبر اومد وسط و خب ارتباطات مجازی ما بیشتر و بیشتر شد لبخند اینم بگم که من تنها دکتر بین دوستان هستم ... عجب دوستان فعال علمی داشتم دوران کارشناسی ناراحت ... من خبر دادم که میام تهران ... پس همدیگه رو ببینم یکی از دوستان دیگه هم که شهسوار بودن گفتن باشه منم میام ....این شد که بعد از سال 87 دقیقا اردیبهشت 87 دوباره اردیبهشت 94 من دوستان رو دیدم .... و از قضا دقیقا رفتیم خونه همون دوستی که عروسیش رفته بودیم و حالا دو تا بچه داشت ... یه پسره چهار ساله و یه دختری که چند ماهش بود .... چقد زود گذشت .... واااااااااااااااااااییییییییییی چقد بقیه تغییر کرده بودن ......... اما همه به من میگفتن لیلا تو هیچ تغییری نکردی سوال نمیدونم خوشحال لبخند باشم یا ناراحت ناراحت ... از اینکه جوون موندم خوب لبخند اما از اینکه مگه میشه آدم توی این همه مدت هیچ تغییر نکرده باشه یعنی ثابت و سکون موندم ناراحت ... خب این وسط دو نفر مجرد بودیم و بقیه متاهل تشریف داشتن با بچه ها اومده بودن که مهد کودکی شده بود ... بعضی ها هم که بچه نداشتن با بچه های دوستان بازی میکردن ... منم براشون نقاشی میکشیدم میگفتم بچه ها بیایم رنگ کنیم نقاشی رو لبخند .... نمیدونم چرا بچه ها خیلی جذب من میشن ....حتی اگه غریبه باشن سوال خونه خواهرم هم بودم دختر خواهرم با اینکه سه سال و نیمش هست همش میگفت بیا اتاقم با هم بازی کنیم ... من دیگه این چند روز همه نوع بازی رو انجام دادیم کلی براش کتاب خوندم کلی اون برام قصه گفت ... انقد هم قوه تخیل بالایی داره که نگو و نپرس ... دیگه همه نوع حیوون جنگل شده بودم توی بازی ها نیشخند ...

دیگه این هم از اون یکی هفته گذشته که پستشو خیلی دیر گذاشتم ببخشید.

/ 3 نظر / 18 بازدید
لیلا

[لبخند] هفته خوبی بوده ... ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ، ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ، ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ، ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻮﻫﺒﺘﯽ ﺧﺎﺹ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺘﯽ " ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﻀﻮﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻧﺪﻧﺸﺎﻥ ، تقدير را ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯿﮑﺸﺎﻧﺪ ......

صبا

تجدید خاطرات خیلی خوبه. مخصوصا دوستایی که اینقدر ازشون دوری قسمت بهترش اینه که بگن تو هیچ تغییری نکردی[چشمک] من و هم اتاقی های کارشناسیم با اینکه تو یه شهریم ولی پیش میاد که دو سال یه بار هم همو نبیبنیم[عینک]

میلاد

خیلی عالی تعریف میکنید